یک اسفندتان را چگونه گذراندید ؟
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 5:37
برگشته میگه ادم وقتی یکیو دوس میداره ایطوریه ! نمیگی عاشقت شم ، به زنت و میم خیانت کنم ؟ :) بهترین استاد دنیا بودنت ، فقط وقتایی که حالم بده و بعد کلاس میریم دور دور . من عاشقتم که عمو جانم...اینارو مینویسم تا یادم نره خوبیا و مهربونیاتو..اصلا مگه میشه یادم بره ؟؟ ... به تاریخ یک اسفند...
برو بریم بیبی :)
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 5:37
پاشیم بریم سراغ درسا یازده دوازده شب برگردیمممم....بروووو بریمممممممممممم
......
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 5:37
من مطلبایی رو رمز دار میکنم که فقط واسه خودم نوشتمشون ، فقط و فقط واسه خودم . این جور دلنوشته هارو دوست ندارم با هیچکی شریک بشم ، چون خالصانه ترین حس و حالمه...میخوام نگهشون دارم تا ابد ، حکشون کنم رو قلبم...
اینستاگرام
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 5:37
نمیدونم چرا ولی جدیدا حالم از اینستا بهم میخوره...خسته کننده ، تکراری ، حال بهم زن...شاید اگه اینستا نبود اولین اشتباهامو نمیکردم ، کارای اشتباهی ، ادمای اشتباهی ، حسای اشتباهی . ولی از یه طرفم الان کلی تجربه پیدا کردم...ولی خب تجربه به چه قیمتی !؟ دیلیت اکانت نکردم ، ولی دیگه بهش سر نمیزنم.....ملال...
اولین
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 5:37
ادمی که اولین حسو بهم داد جیم بود . یه رابطه ی غلط ، یه حس اشتباهی .
قند و شکر
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 5:37
حس میکنم به زودی دیابت میگیرم...من داییم و بابام و پدربزرگم و مادربزرگم قند دارن . منم با این وضع هر روز تو کتابخونه بستنی و شیرکاکائو خوردن به زودی زود به فنای سگ میرم.
تجربیات گه هربار
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 1:36
من از پارسال که وارد اجتماع شدم و با ادمای مختلفی سروکار داشتم مهم ترین نکته ی که دریافتم این بوده که مردا دروغگو ترین ادمای روی زمینن. همش میخوان با لاف زدن خودشون رو ادمای خیلی شاخ و مهمی جلوه بدن ؛ میخوان بگن همه کشته مرده و سینه چاکشونن ؛ همه نوکرباباشونن . حتی ریقوترینشونم چنین عقایدی داره .
نون اور
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 1:36
با مامان هم یه دعوای اساسی کردم ، سر اینکه نه خودش میره نون بخره نه میزاره من برم در نونوایی . وقتی من نون میخرم دعوا راه میندازه که یه دختر تنها نباس بره و خوبیت نداره و این حرفا و اون نون رو نمیخوره میندازه تو سطل !! وقتی هم به خودش میگم چرا نون نگرفتی میگه مگه من برده تونم !؟؟!؟
مامانم
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 1:36
مامانه من فقط اونجاش که تو چشم و هم چشمی با عمه ام عید امسال جو گرفتش رفت کل چیزای خونه رو جدید کرد ، همهههه چیزو.از یخچال و تلویزیون و مبل و پرده و ماشین ظرفشویی گرفته تا دمپاییای دسشویی.بعد حالا همه
زندگی
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 1:36
میخوام خیلی از پستای قبلیو پست موقت کنم....یه زندگی جدیدو شروع کنم...واستون از خوشیام بنویسم...همین
پست موقت
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 1:36
جالبه ها ولی تعداد پستای موقتم یه چیزی حدود بیست برابر پستای الانمه ما عادت کردیم به نوشتن ، پشیمون شدن ، قایم کردن ، پاک کردن...
امروز !
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 1:36
زیاد دوس ندارم زندگیمو توضیح بدم ؛ ولی خب امروز مدرسه امو به یه سری دلایل کاملا شخصی عوض کردم...فک کن تو اخرین سال تحصیلیت سه چهارماه مونده به فارغ التحصیلیت مدرسه عوض کنی!!!...فعلا حس خاصی ندارم...چر
شروع !؟!
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 1:36
دارم میرم کتابخونه ی عمومی... فردا اولین تجربمه که تو کتابخونه ی عمومی بخونم...قبلا همش تو سالن مطالعه های خصوصی و خونه خوندم...خب برو بریم واسه موفق شدن...واسه شروع قویتره یه زندگی جدید....